اعزام سه نماینده به نزد معاویه
آخرین روزهاى ماه ربیع الثانى سال سى وشش سپرى مىشد که امام علیه السلام سه شخصیت اسلامى، یکى انصارى، دیگرى همدانى وسومى تمیمى را به حضور طلبید وبه آنان گفت که به سوى معاویه بروند و او را به طاعت وپیوستن به امت اسلامى وپیروى از امر الهى دعوت کنند. مرد تمیمى رو به امام کرد و گفت:اگر او آماده بیعتشد، آیا صلاح مىدانید که به او امتیازى (مثلا حکومت منطقهاى) را بدهیم؟
امام علیه السلام، که در هیچ شرایطى، اصول را زیر پا نمىگذارد، به آنان گفت:«ائتوه الآن فلاقوه و احتجوا علیه و انظروا ما رایه». یعنى: اکنون به سراغ او بروید وبر او احتجاج کنید وببینید نظر او چیست؟
آن سه نفر بر معاویه وارد شدند وگفتگویى میان آنان ومعاویه به شرح زیر صورت گرفت:
فرد انصارى:دنیا از تو سپرى مىشود وبه سوى سراى دیگر باز مىگردى وخداوند تو را به کردارت جزا مىدهد وبه اعمال پیش فرستادهات حساب خواهد کرد. من تو را به خدا سوگند مىدهم که مبادا میان امت دو دستگى ایجاد کنى وخون آنان را بریزى.
معاویه سخن انصارى را قطع کرد وگفت: چرا بزرگ خود را به این سخن سفارش نمىکنى؟
انصارى: پیراسته استخدا; بزرگ من مانند تو نیست. او شایستهترین مردم از جهت فضیلت ودیانت وسبقت در اسلام و خویشاوندى با پیامبر است.
معاویه: چه مىگویى وچه مىخواهى؟
انصارى: تو را به اجابت درخواست پسر عمویت دعوت مىکنم. این اجابت مایه سلامت دین و موجب نیک فرجامى توست.
معاویه: در این صورت انتقام خون عثمان به تاخیر مىافتد. نه، سوگند به رحمن که چنین کارى را انجام نمىدهم.
در این هنگام فرد همدانى مىخواستسخن بگوید، ولى مرد تمیمى بر او سبقت گرفت وگفت:
هدف تو از سخنانت در پاسخ گفتار انصارى معلوم شد. مقصود تو هرگز بر ما پنهان نیست. تو براى فریب دادن مردم وجلب عواطف آنان چیزى جز این پیدا نمىکنى که بگویى پیشواى شما مظلومانه کشته شد وباید انتقام خون او را بگیرید.از این رو، گروهى ناآگاه به سخن تو پاسخ گفتهاند، در حالى که ما مىدانیم که تو در کمک کردن به خلیفه مقتول تاخیر کردى وقتل او را به سبب همین مقامى که خواستار آنى روا داشتى. چه بسا کسانى که خواهان مقامى باشند ولى خدا مانع از تحقق آرزوى آنان مىگردد. تو چه آرزومندى که به آرزوى خود برسى، ولى در هیچ یک از خواستههاى تو خیرى نیست.اگر تو به آنچه که مىخواهى نرسى بدترین وضع را خواهى داشت وبه آن نمىرسى مگر اینکه مستحق فرود آمدن در آتش شوى. از خدا بپرهیز وآنچه در دست دارى رها کن وبا کسانى که شایسته حکومت هستند جنگ مکن.
سخنان منطقى فرستادگان امام علیه السلام موجى از خشم در معاویه پدید آورد وبرخلاف روش دیرینه خود، که مخالفان خود را به نرمى پاسخ مىگفت، این بار با خشونتى که حاکى از عدم تعادل روحى او بود پاسخ داد وگفت:
بیابان نشینهاى جلف وزورگو! از مجلس برخیزید وبروید ومیان من وشما جز شمشیر چیزى حاکم نیست.
تمیمى: آیا ما را از شمشیر مىترسانى؟ به همین زودى شمشیر را به سوى تو فرود مىآوریم.
آن گاه هر سه به سوى امام علیه السلام بازگشتند واو را از نتیجه مذاکرات خود آگاه ساختند. (1)
اجتماع قاریان عراق وشام
قاریان قرآن در صدر اسلام داراى موقعیتخاصى بودند، به نحوى که تمایل آنان به یک سو، موجب توجه گروه زیادى ازمسلمانان به آن سمت مىشد.
در شرایطى که امیدى به صلح وتوافق نبود، قراء عراق وشام که بالغ بر سى هزار نفر بودند در نقطه خاصى اردو زدند ونمایندگان آنان، مانند عبیده سلمانى، علقمة بن قیس، عبد الله بن عتبه وعامر بن عبد القیس، به رفت وآمد میان سران دو سپاه پرداختند. نخستبه سراغ معاویه رفتند وبا او به شرح زیر مذاکره کردند:
نمایندگان: چه مىخواهى؟
معاویه: خون عثمان را مىخواهم.
نمایندگان:از چه کسى؟
معاویه: از على.
نمایندگان: مگر على او را کشته است؟
معاویه: آرى او کشته وقاتلان او را پناه داده است.
نمایندگان به حضور امام علیه السلام آمدند ویاد آور شدند که معاویه او را به قتل عثمان متهم مىسازد.
امام فرمود: به خدا سوگند که او در این گفتار دروغگوست. من هرگز او را نکشتهام.
نمایندگان به سوى معاویه بازگشتند وسخن امام علیه السلام را به او باز گفتند.
معاویه: او مباشر قتل عثمان نبوده، ولى فرمان داده ومردم را بر قتل او تحریک کرده است.
امام علیه السلام، پس از آگاهى از سخن معاویه، مجددا هر نوع مداخله خود را در قتل خلیفه تکذیب کرد.
معاویه، پس از آگاهى از تکذیب همه جانبهامام، مطلب دیگرى مطرح کرد وگفت: اگر چنین است، قاتلان عثمان را به ما تحویل دهد یا دست ما را در دستگیرى آنان باز بگذارد.
امام در پاسخ فرمود: یک چنین قتلى، چون به عمد نبوده، داراى قصاص نیست. زیرا قاتلان قرآن را بر جواز قتل او دلیل گرفتند وآن را تاویل کردند ومیان آنان وخلیفه اختلاف روى داد وخلیفه در حال قدرت کشته شد.(وبر فرض ناصواب بودن عمل، چنین قتلى داراى قصاص نیست).
وقتى نمایندگان امام، استدلال فقهى آن حضرت را (که خود در باب قضاء از جمله اصول است) براى معاویه نقل کردند او خود را محکوم دید، لذا سخن را از جاى دیگر آغاز کرد وگفت:
چرا على خلافت را بدون مشورت با ما وکسانى که در اینجا هستند براى خود برگزید وآن را از ما سلب کرد؟
امام علیه السلام در پاسخ فرمود: مردم پیرو مهاجران وانصار هستند وآنان زبان گویاى دیگر مسلمانان متفرق در بلادند. آنان با کمال میل ورضا وصمیمیتبا من بیعت کردند ومن هرگز به امثال معاویه اجازه نمىدهم که بر امت اسلامى حکومت کند وبر گرده آنان سوار شود وعصاى آنان را بشکند. (2)
معاویه: مهاجران وانصار همگى در مدینه نبودند، بلکه برخى از آنان در شام مىزیستند. چرا با آنان مشورت نشد؟
امام: گزینش امام مربوط به همه مهاجران وانصار متفرق در اطراف واقطار جهان نیست وگرنه انتخاب صورت نمىپذیرد. بلکه مربوط به بخشى از آنان است، یعنى به کسانى که در صدر اسلام از خود پایمردى نشان دادند وبه عنوان «بدرى» معروف شدهاند، وتمام آنان با من بیعت کردند. آن گاه رو به نمایندگان قراء کرد وگفت:معاویه شما را فریب ندهد ومایه تباهى جان ودین شما نشود.
توضیح آنکه: انصار ومهاجران، پس از رحلت پیامبر، بر اثر گسترش قلمرو حکومت اسلامى در ولایات اسلامى متفرق شدند ودر آن زمان، به سبب نبودن وسائل ارتباط جمعى، مراجعه به آراى همه آنان امکان پذیر نبود والتزام به آن نتیجهاى جز از هم گسسته شدن نظام حکومت نداشت. از این جهت، چارهاى نبود جز این که به اکثریت مهاجران وانصار که ساکنان مدینه را تشکیل مىدادند اکتفا شود. اصولا جهت نداشت که تنها راى مهاجران وانصار نافذ باشد،واگر امکان «همه پرسى» بود آنان با دیگر صحابه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم که او را دیده وبه او ایمان آورده ولى مهاجرت نکرده بودند تفاوتى نداشتند. به چه علتباید گزینش خلیفه در اختیار صحابه باشد ومسلمانان دیگر در این مورد حق اظهار نظر نداشته باشند؟
اساسا مسئله امامت، از نظر امامعلیه السلام، یک مسئله تنصیصى بود، یعنى باید امام همچون خود پیامبر از جانب خدا تعیین گردد. لذا اگر در این مورد، امام علیه السلام از گزینش مهاجران وانصار یا «بدریون» سخن مىگوید براى اقناع طرف با حجتخود او بوده است.
هرگاه مسئله را از دیدگاه انتخاب وگزینش بررسى کنیم، هرگز نمىتوان در آن عصر از آراى مهاجران وانصار یا مطلق صحابه یا مسلمانان سخن به میان آورد; عصرى که روابط مردم از هم گسسته بود وماهها طول مىکشید که پیکى از نقطهاى به نقطه دیگر برود. از این جهت، چارهاى نبود جز اینکه به پیمان شخصیتهاى بزرگ اسلام و به تعبیر امام «بدریون» اکتفا شود.
حملات پراکنده
ماههاى ربیع الثانى و دو جمادى با اعزام نمایندگان و ارسال پیامها سپرى شد ودر این میان حملات پراکندهاى (که شماره آنها را هشتاد وپنجحمله ضبط کردهاند)رخ مىداد، ولى هرگز به نبرد وخونریزى منجر نمىشد زیرا قاریان عراق وشام در این میان وساطت مىکردند وآنان رااز هم جدا مىساختند. (3)
ابو امامه و ابو الدرداء
این دو صحابى براى جلوگیرى از خونریزى به سراغ معاویه رفتند وبه او چنین گفتند:چرا باعلى نبرد مىکنى؟معاویه همان دستاویز دیرینه خود را،که کرارا پاسخ آن را از امام علیه السلام ودوستان او شنیده بود، نشخوار کرد وهر دو نفر گفتار او را به نزد امام آوردند. امام، این بار، پاسخ معاویه را به شیوه دیگرى داد وآن اینکه در میان یاران خود منتشر کرد که معاویه خواهان قاتلان خلیفه است. ناگهان متجاوز از بیست هزار نفر، در حالى که در آهن فرو رفته وجز چشمانشان چیزى از بدن آنان دیده نمىشد، بیرون آمدند وهمگى مدعى بودند که قاتلان خلیفهاند. (4)
دو صحابى پیر، با دیدن این منظره، هر دو گروه راترک گفتند تا شاهد معرکه قتال نشوند، درحالى که شایسته بود که در تشخیص حق بکوشند واز آن حمایت کنند.
ماه رجب سال سى وششم فرا رسید وحملات پراکنده متوقف شد. معاویه از آن مىترسید که قاریان قرآن، که میان دو صفوف اردو زده بودند، به سپاه على بپیوندند. لذا براى بر هم زدن وضع اردوگاههاى امام علیه السلام نیرنگى اندیشید که در تاریخ نبردهاى اسلامى کم سابقه است.
القاء شایعه تخریب بند فرات از طرف معاویه
پس از تسخیر راه دسترسى به شریعه فرات، شرایط جنگ به نفع سپاهیان امام تغییر کرد. همچنین در گرد همایى قاریان قرآن عراق وشام در حضور امام، منطق گویا وکوبنده آن حضرت بسیارى از قاریان شامى را به سوى وى جلب کرد وگروهى از آنان جانب بى طرفى گرفتند.معاویه از بیم گسترش نفوذ امام، نقشهاى اندیشید تاشرایط جنگ را به نفع خود تغییر دهد.
اردوگاه سربازان امام علیه السلام در قسمتسرازیرى دشت صفین واردوگاه معاویه در قسمتبلندترى قرار داشت. در منطقهاى از دشت، بندى بود که بر آب فرات بسته بودند. ناگهان خبرى دهن به دهن در میان سربازان امام منتشر شد که معاویه مىخواهد بند فرات را تخریب کند وآب را به سوى اردوگاه عراقیان سرازیر سازد. نحوه انتشار این خبر به این صورت بود که معاویه مخفیانه دستور داد تیرى به اردوگاه سربازان امام پرتاب کردند که اخطار نامهاى به همراه داشت ودر آن نوشته بود:از بنده خیر خواه خدا! من گزارش مىکنم که معاویه قصد دارد بند فرات راتخریب سازد تا همه شما را غرق کند. هرچه زودتر تصمیم بگیرید واحتیاط را از دست مدهید.
این اخطار به دستیکى از سربازان امام علیه السلام افتاد وسپس دستبه دست گشت تا آنجا که جریان در میان اردوگاه شایع شد وغالبا صحت آن را باور کردند. همزمان با انتشار این شایعه، معاویه براى فریفتن مردم عراق، دویست نفر کلنگ وبیل وزنبیل به دست، به جانب بند فرات فرستاد تا وانمود کند که قصد تخریب آن را دارد.
امام علیه السلام از مکر وحیله معاویه آگاه بود، لذا به سران سپاه خود فرمود: معاویه قدرت تخریب بند را ندارد.بلکه مىخواهد شما را از این طریق مرعوب سازد، تا جایگاه خود را ترک کنید وشریعه فرات را مجددا در اختیار بگیرد.
سران سپاه گفتند: چنین نیست.کار جدى است وهم اکنون گروهى مشغول کندن حفره هایى هستند که آب را به سوى ما سرازیر سازند.
امام فرمود: اى مردم عراق، با من مخالفت مکنید.
سران سپاه گفتند: به خدا سوگند که ما کوچ مىکنیم. اگر شما مایلید که بمانید، بمانید.
آن گاه همگى اردوگاه را ترک گفتند ونقطه بلندترى را براى خود برگزیدند.امام علیه السلام آخرین نفرى بود که ناگزیر منطقه را ترک گفت. اما چیزى نگذشت که صدق گفتار امام آشکار شد ومعاویه با خیزشى برق آسا اردوگاه امام رااشغال کرد وسربازان عراقى را در حیرت فرو برد. (5)
جبران مخالفت
امام علیه السلام سران مخالف را به حضور طلبید وآنان را نکوهش کرد.
اشعثبن قیس از مخالفتخود پوزش طلبید وگفت که این شکست را جبران خواهد کرد. آن گاه به یارى مالک اشتر، پس از نبردى شدید، توانستند سپاه معاویه را سه فرسنگ از منطقه اشغالى دور سازند و از این طریق شکست ناشى از مخالفتخود را به گونهاى جبران کنند. وضع جبهه مجددا به نفع امام تغییر یافت ومحل بهره بردارى از آب فرات به دستسپاه آن حضرت افتاد.
اما در این هنگام، امام علیه السلام کرامت وجوانمردى خود رانشان داد وفورا براى معاویه پیام فرستاد که «انا لا نکافیک بصنعک; هلم الى الماء فنحن و انتم فیه سواء» ( ما هرگز مقابله به مثل نمىکنیم.بیایید به سوى آب که ما وشما در برابر این مائده آسمانى یکسان هستیم). آن گاه رو به سپاه خود کرد وفرمود:هدف ما بالاتر از تسخیر آب است. (6)
پس از ماه رجب سال سى وشش جنگهاى موضعى وحملههاى پراکنده تا ماه ذى الحجه همان سال ادامه داشت وطرفین از دادن کشتههاى زیاد، که مبادا به نابودى سپاه بکشد، خوددارى مىکردند. ولى آتش نبرد در ماه ذى الحجه شدت گرفت. امام علیه السلام در این ماه فرماندهان خود را، مانند اشتر وحجر بن عدى وشبث تمیمى وخالد دوسى وزیاد بن نضر وزیاد بن جعفر وسعید همدانى ومعقل بن قیس وقیس بن سعد، با گردانهایى که در اختیار داشتند روانه میدان مىکرد. (7) در میان فرماندهان، اشتر بیش از همه مىدرخشید.گاهى در طول یک روز، دو حمله رخ مىداد واز طرفین افرادى کشته مىشدند. وقتى هلال ماه محرم سال سى وهفت در افق نمایان شد طرفین پذیرفتند که به احترام محرم الحرام جنگ را متوقف سازند وسرانجام باب مذاکره با اعزام نمایندگان گشوده شد. (8)
حوادث سال سى وهفتم هجرى
ماه محرم الحرام سال سى وهفت، ماه ارسال پیامها واعزام نمایندگان بود.
امام علیه السلام در این ماه شخصیتهاى بزرگى، مانند عدى بن حاتم وشبثبن ربعى و یزید بن قیس وزیاد بن حفصه، را به نزد معاویه گسیل داشت تا شاید در این فرصت او را از ادامه نبرد منصرف سازند. اینک شرح سخنان آنان با معاویه:
عدى بن حاتم: ما آمدهایم تو را به چیزى دعوت کنیم که خداوند در پرتو آن به امت ما وحدت کلمه مىدهد وخونهاى مسلمانان را صیانت مىبخشد.ما تو را با فاضلترین افراد ونیکوکارترین آنان در اسلام مىخوانیم.مردم به گرد او جمع شدند وخداوند آنان را ارشاد وهدایت کرد وکسى از بیعت او سرباز نزد جز تو وکسانى که با تو هستند.ما درخواست مىکنیم که به این یاغیگرى پایان بخشى، پیش از آنکه به سرنوشت اصحاب جمل مبتلا شوى.
معاویه: تو گویا براى تهدید وارعاب آمدهاى نه براى اصلاح! بسیار دور است آنچه مىخواهى. من فرزند حرب هستم وهرگزاز کوبیدن مشکهاى تهى نمىلرزم.(اعراب براى فرار دادن شتران بر مشکهاى خالى مىکوبیدند.)به خدا سوگند، تو از کسانى هستى که مردم را به قتل عثمان تشویق کردى وخود از قاتلان او هستى. هیهات، اى عدى، من آن را با بازوان نیرومند خود گرفتهام.
شبثبن ربعى وزیاد بن حفصه: مابراى برقرارى صلح آمدهایم وتو (ذوق ادبىات گل کرده و) براى ما مثل مىزنى؟ سخنان بى فایده را رها کن وچیزى بگو که براى ما وتو سودمند باشد.
یزید بن قیس:ما براى ابلاغ پیام وبردن پیامى آمدهایم.هرگز از نصیحت وپند واقامه حجت وطرح مسائلى که مایه وحدت واتفاق شود باز نمىایستیم. امام ما را مىشناسى ومسلمانان برترى او را مىدانند وهرگز این امر بر تو پنهان نیست.هرگز افراد متدین وبا فضیلت تو را همتا وهمسنگ على نمىشمارند. از خدا بپرهیز وبا على مخالفت مکن، که به خدا سوگند، مردى را سراغ نداریم که متقى تر وزاهدتر از على بوده جامع فضائلى مانند او باشد.
معاویه: شما ما را به دو چیز دعوت کردید - اطاعت از على وحفظ وحدت. دومى را مىپذیریم،ولى هرگز براى على طاعتى نمىبینیم. پیشواى شما،خلیفه ما را کشته واجتماع را دچار دو دستگى کرده وقاتلان خلیفه را پناه داده است. اگر او مىاندیشد که خلیفه را نکشته است ما نیز آن را رد نمىکنیم،ولى آیا مىتوان انکار کرد که قاتلان خلیفه از یاران او هستند؟ او آنان را به سوى ما باز گرداند تا ایشان را قصاص کنیم و آن گاه به طاعت ووحدت کلمه شما پاسخ بگوییم. (9)
تحلیل پاسخ معاویه
معاویه در احتجاجات خود موضع واحدى اتخاذ نمىکرد وپیوسته مطابق شرایط سخن مىگفت.گهى بر قاتل بودن امام علیه السلام اصرار مىورزید وبه هیچ قیمت آن را رد نمىکرد. اما در این گفتگوها پیراستگى آن حضرت را ازخون عثمان مىپذیرد ولى اصرار مىورزد که امام قاتلان خلیفه را در اختیار او بگذارد. در حالى که او صلاحیت طرح چنین ادعایى را نداشت. زیرا نه وارث خلیفه بود ونه حاکم مسلمانان. هدف او از اصرار بر تسلیم قاتلان خلیفه، جز ایجاد آشفتگى در صفوف سربازان امام علیه السلام نبود. او مىدانست که انقلابیون استانهاى عراق ومصر وحجاز که از مظالم عاملان خلیفه به ستوه آمده بودند وپس از قتل عثمان امام -علیه السلام را به اصرار به صحنه بیعت کشیدند، هم آنان قاتلان خلیفهاند(اعم از اینکه به مباشرت یا تسبیب، یا به دعوت وتبلیغ واظهار رضایت وخوشحالى در این قتل دست داشتهاند). تسلیم چنین گروه عظیمى، گذشته از اینکه امکان نداشت، نتیجهاى جز فرو ریختن نظام وبالا گرفتن شورش در پى نمىآورد.
معاویه در این مذاکرات تسلیم قاتلان خلیفه را در پیروى خود از حکومت مرکزى کافى مىداند، در حالى که در دیگر سخنان خود اصرار مىورزید که حکومتحتما باید از طریق شوراى مهاجران وانصار که در بلاد مختلف زندگى مىکردند، حل شود. یک چنین ضد ونقیض گوییها نشانه بارزى بر ابن الوقتبودن ونان به نرخ روز خوردن معاویه است.
اکنون به ادامه مذاکرات معاویه با نمایندگان على علیه السلام بپردازیم.
شبثبن ربعى:اى معاویه، تو را به خدا سوگند، اگر عمار یاسر را در اختیار تو بگذارند آیا او را مىکشى؟(عمار که پیامبر در باره او فرموده است:او را گروه ستمگر مىکشد).
معاویه: به خدا سوگند اگر على، فرزند سمیه را در اختیار من بگذارد او را در مقابل نائل غلام عثمان مىکشم.
شبث: سوگند به خداى آسمان که راه عدالت در پیش نگرفتى. به خدایى که جز او خدایى نیست، هرگز بر قتل فرزند سمیه دست نمىیابى، مگر اینکه سرها از پیکرها جدا شود وزمین، با تمام وسعتى که دارد، بر تو تنگ آید.
معاویه: اگر زمین بر من تنگ گردد، بر تو تنگتر خواهد شد.
در اینجا سخن نمایندگان امام به پایان رسید وبدون اینکه نتیجهاى بگیرند یا در طرز تفکر وروش فرزند ابى سفیان اثرى بگذارند آهنگ مراجعت کردند. معاویه از میان آنان زیاد بن حفصه را خواست که با او به طور جداگانه سخن بگوید وفکر مىکرد که مىتواند در فکر او اثر بگذارد، چه هر یک از این افراد نماینده گروه زیادى از یاران امام بود.
معاویه رو به او کرد وگفت: على قطع رحم کرد وامام ما را کشت وقاتلان اورا پناه داد. من از تو مىخواهم که ما را با عشیره وقبیله خود یارى کنى وتعهد مىکنم که پس از پیروزى، حکومت هر یک از دو شهر (کوفه وبصره) را بخواهى به تو واگذار کنم.
زیاد بن حفصه گفت:من به جهت دلیلى که از جانب پروردگار دارم وبه سبب نعمتى که برمن ارزانى داشته است، هرگز پشتیبان جنایتکاران نمىشوم. این جملات را، که مفاد گفتار موسى بن عمران است (10) ، گفت ومجلس معاویه را ترک کرد.
در مجلس مذاکره عمرو عاص نیز حضور داشت. معاویه رو به این پیر سیاست کرد وگفت:ما با هر کدام ازآنان سخن مىگوییم به خوبى پاسخ مىگوید.دلهاى همگى همچون دل یک نفر است ومنطق همگى یکى است. (11)
نمایندگان معاویه در پیشگاه امام (ع)
هدف امام علیه السلام از اعزام شخصیتها این بود که معاویه تغییر موضع دهد ومشکل از طریق مذاکره حل شود، در حالى که هدف معاویه ازاین کار تاخیر جنگ وایجاد اختلاف در صفوف متشکل یاران امام بود، چه او مىدانست که على علیه السلام هرگز در مقابل امثال او تغییر موضع نمىدهد.
این بار معاویه سه نفر را به نامهاى حبیب وشرحبیل ومعن به حضور امام گسیل داشت. منطق این سه نفر همان منطق معاویه بود وبه یک معنى بلندگوهاى معاویه بودند که سخن او را بدون کم وزیاد تکرار مىکردند. اکنون مذاکرات آنان با امام علیه السلام را به گونهاى نقل مىکنیم.
حبیب:عثمان خلیفهاى هدایتیافته بود وشما به حق او تجاوز کردید واو را کشتید. اکنون قاتلان او را به ما تحویل بدهید تا آنان را بکشیم.واگر مىگویى که او را نکشتهاى از حکومت کنار برو وآن را به شورا واگذار کن تا مردم هر کس را برگزیدند او زمام امور را به دست گیرد.
منطق حبیب بسیار سست وبى پایه بود.نخست امام علیه السلام را بدون داشتن شاهد متهم به قتل مىکند وآن گاه خود را مدافع حق خلیفه مىداند وسپس انکار امام را مىپذیرد واز او مىخواهد که از حکومت کنار برود! تو گویى همه سخنان او مقدمه سخن اخیر او بوده است. لذا، امام علیه السلام با شدت در مقابل او ایستاد وگفت:
«و ما انت لا ام لک و الولایة و العزل و الدخول فی هذا الامر. فانک لست هناک و لا باهل لذلک».
تو کمتر از آن هستى که در مسائل مربوط به حکومت مداخله کنى وخواهان عزل ما شوى. ساکتشو، که تو آن مقام را ندارى وشایسته آن نیستى.
حبیب: به خدا سوگند که خود را درآن شرایطى که دوست ندارى خواهى دید.
امام: تو چه هستى! برو سواره وپیاده خود را گرد آور، که کارى از تو ساخته نیست.
شرحبیل: سخن من همان سخن حبیب است.آیا به جز آن پاسخ که به او دادى پاسخ دیگرى دارى که به من بدهى؟
امام علیه السلام:چرا پاسخ دیگرى نیز به تو ودوست تو دارم. خداوند پیامبرش را برانگیخت وبه وسیله او مردم را از گمراهى نجات داد وسرانجام او را به سوى خود فرا خواند، در حالى که رسالتخود را انجام داده بود. سپس مردم ابوبکر را به جانشینى او پذیرفتند وابوبکر نیز عمر را جانشین خود قرار داد... سپس عثمان زمام امور را به دست گرفت. مردم به سبب کارهایى که او انجام داد بر او خرده گرفتند وبه سوى او هجوم آوردند واو را کشتند.سپس به سوى من آمدند، در حالى که من از کارهاى آنان برکنار بودم واصرار ورزیدند که با من بیعت کنند. من در آغاز نپذیرفتم.باز اصرار کردند وگفتند: امتبه غیر تو راضى نیست وما مىترسیم که اگر با تو بیعت نکنیم دو دستگى پدید آید. از این جهت، من با آنان بیعت کردم. طلحه وزبیر نیز با من بیعت کردند ولى بعدا آن را شکستند. سپس معاویه به مخالفت من برخاست. او کسى است که نه سابقهاى در دین دارد ونه سابقه درستى در اسلام. او آزاد شده فرزند آزاد شده است. او از حزب اموى است وپیوسته او وپدرش دشمن خدا وپیامبر او بودند وبا کراهت اسلام را پذیرفتند.ما از شما در شگفت هستیم که براى او نیرو، فراهم مىآورید و از او پیروى مىکنید وخاندان پیامبر را ترک مىگویید وبا وجود اهل بیت رسول به دیگرى متمایل مىشوید. من شما را به کتاب خدا وسنت پیامبر ومیراندن باطل وزنده کردن نشانههاى دین دعوت مىکنم. این را مىگویم وبراى خود وهر مرد وزن مؤمن طلب آمرزش مىکنم. (12)
اگر شرحبیل (زاهدنماى تمیمى) اسیر هوى وهوس نبود واز تاریخ اسلام کمى آگاهى داشتسخن امام علیه السلام را مىپذیرفت. ولى چون در برابر منطق امام احساس ناتوانى کرد، همچون مغالطه گران، سخن را به جاى دیگر برد وگفت: در باره قتل عثمان چه مىگویى؟ آیا گواهى مىدهى که مظلوم کشته شد؟
چنین پرسشى خارج از وظیفه یک پیا م آور بود وهدفى جز این نداشت که مجلس را بر هم بزند. قضاوت در این مسئله نیاز به بررسى علل قتل عثمان داشت. لذا امام علیه السلام او را تصدیق نکرد وآنان نیز، به همین بهانه، محضر آن حضرت را ترک کردندوگفتند: هرکس به مظلوم بودن او گواهى ندهد ما از او بیزار هستیم.
امام علیه السلام آنان را مصداق این آیات دانست:
انک لا تسمع الموتى و لا تسمع الصم الدعاء اذا و لوا مدبرین و ما انتبهادی العمی عن ضلالتهم ان تسمع الا من یؤمن بآیاتنا فهم مسلمون . (نمل:80 - 81)
تو مردگان وکران را آن گاه که پشت کنند نمىتوانى اسماع کنى وتو نمىتوانى کوران رااز ضلالتبه هدایت راهنما شوى.تو فقط آن گروه را مىتوانى بشنوانى که به آیات ما ایمان آورند ودر مقابل حق تسلیم شوند.
منبع:
http://www.hawzah.net/Per/E/do.asp?a=EACHCD.htm
پیشتازان سپاه امام (ع) در اردوگاه نخیله
سیاست دفع الوقت فرزند ابوسفیان به پایان رسید ونتیجهاى که از ارسال نامهها واعزام شخصیتها مىخواستبگیرد گرفت. در این مدت بر قدرت رزمى خود افزود وجاسوسان خود را به اطراف واکناف فرستاد تا برخى از استانداران امام علیه السلام را بفریبد ودر میان فرماندهان سپاه وى ایجاد شکاف کند.
امام علیه السلام در 25 ذى الحجه سال 35 هجرى، علاوه بر خلافت منصوص از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم، به خلافت ظاهرى رسید. (1) وعموم مهاجرین وانصار دست او را به عنوان خلیفه مسلمین فشردند. او از نخستین روزهاى خلافتخود، به وسیله قاصدى به نام سبره جهمى معاویه را به اطاعت از حکومت مرکزى دعوت کرد، ولى از او جز خودخواهى و خود محورى وتهدید وارعاب وارسال نامه وایراد تهمت واعزام اشخاص ودر نتیجه معطل کردن على علیه السلام چیزى ندید. اکنون وقت آن رسیده بود که امام علیه السلام پس از دادن پاسخ به نامه معاویه، که به وسیله ابومسلم خولانى فرستاده بود، قاطعانه وارد کار شود وریشه این شجره خبیثه را از بیخ وبن بر کند. از این جهت، در اوایل ماه شوال سال36 تصمیم بر اعزام نیرو گرفت وقبلا از مهاجران وانصار دعوت کرد وبه حکم آیه وشاورهم فی الامر ، به بزرگان ایشان که با امام از مدینه کوچ کرده وملازم رکاب او بودند، چنین فرمود:
«انکم میامین الرای، مراجیح الحلم، مقاویل بالحق، مبارکوا الفعل و الامر، وقد اردنا المسیر الى عدونا و عدوکم فاشیروا علینا برایکم». (2)
شما صاحبان راى مبارک، بردباران متین، گویندگان حق، درست کرداران جامعه ما هستید. ما خواهان حرکتبه سوى دشمن ما وشما هستیم; نظر خود را در این باره بیان کنید.
از گروه مهاجران هاشم بن عتبة بن ابى وقاص برخاست وگفت:
اى امیر مؤمنان، ما خاندان ابوسفیان را به خوبى مىشناسیم. آنان دشمنان تو وشیعیانت ودوستان دنیا خواهان هستند وبراى دنیا وقدرتى که در دست دارند با تو مىجنگند ودر این راه از هیچ چیز فروگذار نیستند وجز این هدفى ندارند. آنان براى فریفتن افراد ساده لوح خون عثمان را بهانه کردهاند، ولى دروغ مىگویند وخون او را نمىخواهند، بلکه دنیا را مىطلبند.ما را به سوى آنان حرکت ده که اگر حق را پاسخ گفتند چه بهتر واگر خواهان تفرقه وجنگ شدند، وگمان من این است که جز این نخواهند، با آنان نبرد مىکنیم.
آن گاه شخصیت دیگرى از مهاجران که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در باره او گفته بود:«عمار مع الحق و الحق مع عمار یدور معه حیث ما دار» (3) برخاست وگفت:
اى امیر مؤمنان، اگر بتوانى حتى یک روز هم توقف نکنى توقف مکن. ما را، پیش از آنکه افراد فاسد آتش نبرد را روشن سازندوتصمیم به مقاومت وجدایى از حق بگیرند، حرکت ده وآنان را به آنچه که سعادتشان در آن است دعوت کن.اگر پذیرفتند چه بهتر واگر مقاومت کردند نبردمى کنیم.به خدا سوگند، ریختن خون آنان وکوشش در جهاد با آنان مایه نزدیکى به خدا ولطفى از ناحیه او به ماست.
سخنرانى این دو شخصیت، که نمایندگان شاخص مهاجران بودند، زمینه را تا حدودى روشن ساخت. اکنون وقت آن بود که از طرف انصار نیز شخصیتهایى اظهار نظر کنند.در این موقع قیس بن سعد بن عباده برخاست وگفت:
ما را به سرعتبه سوى دشمن حرکت ده که، به خدا سوگند، جهاد با آنان براى ما از جهاد با روم خوشتر است.زیرا اینان در دین خود حیله مىورزند واولیاى خدا (مهاجران وانصار) وکسانى را که از آنان به نیکى پیروى مىکنند ذلیل وخوار مىشمارند.آنان مال ما را حلال مىدانند وما را نوکران خود مىپندارند.
چون سخن قیس به پایان رسید خزیمة بن ثابت وابو ایوب انصارى به پیشگامى او در اظهار نظر خرده گرفتند وگفتند: شایسته بود کمى صبر کنى تا بزرگتران ابتدا سخن بگویند. آن گاه رو به سران انصار کردند وگفتند: برخیزید وپاسخ مشاوره امام را بدهید.
سهل بن حنیف، که شخصیتبا سابقه انصار بود، برخاست وگفت:
اى امیر مؤمنان، ما دوست تو ودوست دوستان تو ودشمن دشمنان تو هستیم. نظر ما نظر توست. ما دست راست تو هستیم. ولى لازم است این کار را در باره مردم کوفه انجام دهى وآنان را به حرکت دعوت کنى واز فضیلتى که نصیب آنان شده است آگاهشان سازى، چه آنان اهل این سرزمین ومردم اینجا به شمار مىروند. اگر آنان به نداى تو پاسخ مثبت دهند مطلوب ومقصود تو جامه عمل مىپوشد.ما کمترین اختلاف نظرى با تو نداریم. هرگاه دعوت کنى اجابت مىکنیم وهرگاه امر فرمایى پیروى مىنماییم. (4)
سخن سهل از عقل پخته او حکایت مىکند. زیرا اگر چه مهاجران وانصارى که در رکاب امام علیه السلام بودند زبدههاى امت اسلامى به شمار مىرفتند واعلام همبستگى از جانب آنان در تحریک جامعه اثر مطلوبى داشت، ولى در عین حال ارتش امام علیه السلام را عراقیان تشکیل مىدادند ودر میان آنان شیوخ قبایلى بودند که بدون اعلام همبستگى ایشان تشکیل یک سپاه صد هزار نفرى امکان پذیر نبود. اما علت اینکه امام علیه السلام نخستبا مهاجران وانصار به مشورت پرداخت این بود که آنان پایه گذاران حکومت او ومورد توجه عموم مسلمانان بودند وبدون جلب تمایل آنان، جلب نظر عراقیان نیز امکان نداشت.
سخنرانى امام (ع)
امام علیه السلام پس از پیشنهاد سهل، جلسه مشورتى خصوصى را به مجلس بزرگى تبدیل کرد ودر میان جمعیت انبوهى که اکثر مردم در آن شرکت کرده بودند بر فراز منبر رفت وبا صدایى رسا فرمود:
«سیروا الى اعداء الله، سیروا الى اعداء السنن و القرآن، سیروا الى بقیة الاحزاب، قتلة المهاجرین و الانصار».
به سوى دشمنان خدا حرکت کنید، به سوى دشمنان قرآن وسنتهاى پیامبر، به سوى باقیمانده«احزاب» وقاتلان مهاجران وانصار.
در این هنگام مردى از قبیله بنى فزار به نام اربد برخاست وگفت:
مى خواهى ما را به سوى شام روانه سازى تا با برادران خود نبرد کنیم، همان طور که ما را روانه بصره کردى وبا برادران بصرى نبرد کردیم؟ نه، به خدا سوگند چنین کارى را انجام نمىدهیم.
در این وقت، مالک اشتر برخاست وگفت: این شخص کیست؟تا این سخن از دهان اشتر در آمد گردنها به سوى آن شخص متوجه شد و او از ترس هجوم مردم پا به فرار نهاد وبه بازار مال فروشان پناهنده شد. مردم خشمگین سیل آسا به تعقیب او پرداختند واو را با مشت ولگد ودسته شمشیر آن قدر زدند که سرانجام مرد. چون خبر مرگ او به امام علیه السلام رسید، سبب ناراحتى او شد، زیرا پاسخ گستاخى او این نبود که به صورت فجیعى کشته شود. عدل اسلامى ایجاب مىکرد که از قاتل او تحقیقى به عمل آید ونتیجه تحقیق این شد که او به وسیله قبیله «همدان» وگروهى از مردم کشته شده وقاتل مشخصى ندارد. امام علیه السلام فرمود: قتل کورى است که قاتل معلوم نیست. باید دیه او از بیت المال پرداختشود، وچنین کرد. (5)
سخنرانى مالک اشتر
این پیشامد غیر مترقبه موجب ناراحتى امام شد وبا اینکه دستور داد دیه خون او را بپردازند آثار ناراحتى بر چهره امام علیه السلام نقش بسته بود. از این رو، مالک اشتر یار صمیمى امام برخاست وخدا را ستایش کرد وگفت:
این پیشامد تو را تکان ندهد وسخن این بدبختخائن تو را از نصرت وکمک مایوس نسازد. این گروه انبوهى که مىبینى همه پیرو تو هستند وجز تو چیزى براى خود نمى خواهند وخواستار زندگى پس از تو نیستند. اگر مىخواهى ما را به سوى دشمن حرکت دهى، حرکت ده که به خدا سوگند، هرکس از مرگ بترسد از آن نجات پیدا نمىکند وهرکس زندگى را بخواهد به او نمىدهند وهرگز جز شقى کسى آرزوى زندگى با آنان را نمىکند، وما مىدانیم که هیچ کس نمىمیرد مگر اینکه اجل او را فرا رسد. چگونه با گروهى نبرد نکنیم که تو آنان را دشمنان خدا وقرآن وسنت وقاتلان مهاجران وانصار توصیف کردى؟ گروهى از آنان دیروز (در بصره) بر طائفهاى از مسلمانان شوریدند وخدا را خشمگین کردند وزمین با کارهاى زشت آنان تاریک شد. آنان نصیب سراى دیگر را به کالاى اندک این جهان فروختند.
امام علیه السلام پس از شنیدن سخنان مالک رو به مردم کرد و فرمود:
«الطریق مشترک و الناس فی الحق سواء و من اجتهد رایه فی نصیحة العامة فله ما نوى و قد قضى ما علیه».
این راه، راه عمومى است ومردم در برابر حق یکسانند.وآن کس که با راى ونظر خود براى جامعه خیر خواهى کند، خدا سزاى او را مطابق نیت او مىدهد وآن کارى که مرد «فزارى» انجام داد سپرى شد. (6)
این سخن را گفت واز منبر پایین آمد وبه خانه رفت.
عوامل نفوذى معاویه در سپاه امام (ع)
ایجاد عوامل نفوذى در دستگاههاى نظامى وانتظامى وخریدن شخصیتها وفرماندهان سپاه، از شیوههاى دیرینه قدرتهاى بزرگ بر ضد مخالفان خود بوده است وفرزند ابوسفیان در این فن، نابغه وسرآمد روزگار خود بود.
سیاست در نظر گروهى رسیدن به مطلوب از هر راه ممکن، اعم از مشروع ونامشروع، است ومنطق آنان این است که هدف توجیه گر وسیله است. افراد ساده لوح که موفقیت ظاهرى معاویه را بیش از على علیه السلام مىدیدند، امام را متهم به ناآگاهى از اصول سیاست مىکردند ومىگفتند که معاویه از على سیاستمدارتر است.ازاین جهت، امام علیه السلام در انتقاد از نظر این گروه بى اطلاع از اصول سیاست اسلام فرمود:
«و الله ما معاویة بادهى منی و لکنه یغدر و یفجر و لولا کراهیة الغدر لکنت من ادهى الناس و لکن کل غدرة فجرة وکل فجرة کفرة ولکل غادر لواء یعرف به یوم القیامة». (7)
به خدا سوگند، معاویه از من سیاستمدارتر نیست، چه او نیرنگ مىزند وگناه مىکند. واگر به جهت کراهتحیله گرى نبود، من سیاستمدارترین مردم بودم. ولى هر نیرنگى نوعى گناه است وهر گناهى یک نوع کفر، ودر روز رستاخیز هر حیله گر پرچم خاصى دارد که با آن شناخته مىشود.
براى اینکه سخن خالى از شاهد وگواه نباشد، نمونهاى از شگردهاى معاویه را در ایجاد عوامل نفوذى در سپاه امام یادآور مىشویم.
شور وهیجانى که سخنرانى امام علیه السلام بر فراز منبر در باره نبرد با معاویه پدید آورد خارج از توصیف بود، تا آنجا که یکى از عوامل نفوذى معاویه به نام اربد به سبب اعتراض به امام، آن هم به صورت خارج از نزاکت، در زیر ضربات دست وپا له شد و قاتل او شناخته نشد. (8)
مشاهده این منظره سبب شد که دیگر عوامل نفوذى حساب کار خود را بکنند ودرایجاد تزلزل در تصمیم امام علیه السلام روش دیگرى اتخاذ کنند تا شاید بتوانند امام را از عواقب جنگ واینکه معلوم نیستبه نفع چه گروهى تمام خواهد شد بترسانند. از این رو، دو عامل نفوذى، یکى از قبیله عبس (احتمالا تیرهاى از غطفان) ودیگرى از قبیله تمیم به نامهاى عبد الله وحنظله، تصمیم گرفتند که در ایجاد اختلاف نظر میان یاران امام، حالت نصیحت وخیر خواهى به خود بگیرند. لذا، هر یک از آن دو، گروهى از قبیله خود را با خویش همفکر کردند وبر امام علیه السلام وارد شدند. در ابتدا حنظله تمیمى برخاست وگفت:
ما از روى خیر خواهى به سوى تو آمدهایم وامید است که از ما بپذیرى. ما در باره تو وکسانى که با تو هستند چنین مىاندیشیم که برخیزید وبا این مرد(معاویه) مکاتبه کنید وبراى نبرد با شامیان عجله نکنید. به خدا سوگند که هیچکس نمىداند که در رویارویى دو گروه، کدام یک پیروز مىشود وکدام شکست مىخورد.
سپس عبد الله عبسى برخاست وسخنانى همچون حنظله گفت وافرادى که با آنان آمده بودند سخنان آن دو را تایید کردند.
امام علیه السلام، پس از ستایش خدا، در پاسخ آنان چنین فرمود:
خداوند وارث بندگان وسرزمینها وپروردگار آسمانها وزمینهاى هفتگانه است وهمگى به سوى او باز مىگردیم. به هر کس بخواهد فرمانروایى مىدهد واز هر کس بخواهد آن را باز مىستاند.هرکه را بخواهد گرامى مىدارد وهر که را بخواهد ذلیل مىسازد. پشت کردن به دشمن از آن گمراهان و گنهکاران است، گرچه به ظاهر پیروز یا مغلوب شوند. به خدا سوگند، من سخن کسانى را مىشنوم که هرگز حاضر نیستند معروفى را بشناسند ومنکرى را انکار کنند. (9)
امام علیه السلام بااین کلام این دو جاسوس را، که خود را در میان مردم مخفى کرده واز طرف آنان سخن مىگفتند رسوا کرد وبه روشنى بیان فرمود که نبرد با معاویه بخشى از امر به معروف ونهى از منکر است که هیچ مسلمانى نمىتواند لزوم آن را انکار کند وکسانى که او را از نبرد با معاویه باز مىدارند عملا این دو اصل حیاتى اسلام را زیر پا مىنهند.
پردهها بالا مىرود
سخن امیر مؤمنان علیه السلام سبب شد که پرده از روى حقیقت کنار برود وماهیت آن دو نفر در همان مجلس برملا شود.لذا معقل ریاحى برخاست وگفت: این گروه براى خیرخواهى به سوى تو نیامدهاند، بلکه براى فریفتن تو به حضورت رسیدهاند.از آنان پرهیز کن که آنان دشمنان نزدیک تو هستند. (10) همچنین فردى به نام مالک برخاست وگفت: حنظله با معاویه مکاتبه دارد. اجازه بده او را بازداشت کنیم تا روزى که نبرد سپرى گردد. دو نفر دیگر به نامهاى عیاش وقائد، که هر دو از قبیله عبس بودند، گفتند: گزارش رسیده است که عبد الله با معاویه سر وسرى دارد ونامه هایى میان او ومعاویه رد وبدل مىشود. شما او را بازداشت کنید یا اجازه دهید که ما بازداشت کنیم تا نبرد سپرى گردد. (11)
افشاگرى این چهار نفر سبب شد که جاسوسان به دست وپا بیفتند وبگویند:آیا این پاداش کسى است که به کمک شما بشتابد ونظر خود را در باره شما ودشمنانتان بگوید؟ امام علیه السلام در پاسخ آنان گفت:خدا میان من وشما حاکم است وشما را به او واگذار مىکنم واز او کمک مىگیرم. هرکسى مىخواهد مىتواند برود. این سخن را گفت وجمعیت متفرق شدند. چند روزى نگذشت که پس از یک مشاجره میان حنظله وبزرگان قبیله تمیم، هر دو عامل نفوذى با گروهى عراق را به قصد شام ترک کردند وبه معاویه پیوستند.امام، به سبب خیانتى که حنظله مرتکب شده بود، دستور داد خانه او را ویران کنند تا براى دیگران درس ادب وعبرت باشد. (12)
انتظار یا حرکتبه سوى شام
همه فرماندهان سپاه وشیفتگان راه وروش امام علیه السلام در اینکه باید کار فرزند ابوسفیان را یکسره کرد اتفاق نظر داشتند، جز گروه اندکى مانند اصحاب عبد الله بن مسعود که براى خود نظر خاصى داشتند.(در آینده نظر آنان را خواهیم آورد).
ولى در این میان، افراد مخلص ومورد وثوق امام، چون عدى بن حاتم وزید بن حسین طائى خواهان تانى بیشترى بودند تا شاید از طریق نامه نگارى ومذاکره مشکل برطرف گردد. لذا عدى رو به امام کرد وگفت:
اماما، اگر مصلحت مىدانید کمى تانى کنید وبه آنان مهلتبدهید تا نامههاى آنان برسد ونمایندگان اعزامى شما با آنان مذاکره کنند.اگر پذیرا شدند هدایت مىیابند، وصلح براى هر دو طرف بهتر است واگر بر لجاجتخود ادامه دادند ما را به سوى آنان حرکت ده.
اما در مقابل آنان، اکثر سران سپاه على علیه السلام خواهان حرکتسریع به سوى شام بودند ودر آن میان یزید بن قیس ارحبى، زیاد بن نضر، عبد الله بن بدیل، عمرو بن حمق (دو صحابى بزرگ) وحجر بن عدى (از تابعین معروف) اصرار بیشترى مىورزیدند ودر اظهار نظرهاى خود نکاتى را یاد آور مىشدند که درستى نظر آنان را روشن مىساخت.
مثلا نظر عبد الله بن بدیل این بود که:
آنان به دو دلیل با ما سر نزاع دارند:
1- آنان از تحقق مساوات میان مسلمانان مىگریزند وخواهان تبعیض در اموال ومناصب هستند ونسبتبه مقام ومنصبى که دارند بخل مىورزند ودنیایى را که به دست آوردهاند نمىخواهند از دستبدهند.
2- چگونه معاویه با على علیه السلام بیعت کند، در حالى که امام در یک روز برادر و دایى وجد او را در جنگ بدر کشته است؟ به خدا سوگند که فکر نمىکنم آنان هرگز تسلیم شوند،مگر اینکه نیزهها بر سرآنان شکسته شود وشمشیرها فرق آنان را بشکافد وعمودهاى آهنین مغز آنان را متلاشى کند.
با توجه به دلایل عبد الله روشن شد که هر نوع تاخیر در حرکتبه نفع دشمن وبه ضرر امام علیه السلام ویاران او بود. لذا، یکى از علاقه مندان امام به نام یزید ارجى رو به آن حضرت کرد وگفت:
اهل مبارزه کسالت وخواب به خود راه نمىدهد وهرگز پیروزى را که به دست آمده است از دست نمىدهد ودر باره آن امروز وفردا وپس فردا نمىکند. (13)
بردبارى در عین خشمگینى
در این اثنا به امام علیه السلام خبر رسید که عمرو بن حمق صحابى بزرگ وحجر بن عدى از مردم شام تبرى جسته آنان را لعنت مىکنند. امام علیه السلام کسى را مامور کرد که آنان را از این کار باز دارد. آنان پس از شنیدن پیام امام به حضور وى رسیدندو گفتند: چرا ما را از این کار بازداشتى؟مگر آنان اهل باطل نیستند؟امام علیه السلام فرمود: چرا، ولى:
دوست ندارم که شما لعنت کننده ودشنام دهنده باشید، فحش ندهید وتبرى مجوئید واگر به جاى آن، بدیهاى آنان را بگوئید مؤثرتر وبهتر خواهد بود واگر به جاى لعن وبیزارى به آنان بگوئید: خدایا خون ما وخون آنان را حفظ کن، میان ما وآنان صلح برقرار کن. آنان را از گمراهى هدایتبفرما تا آن کسى که به حق ما جاهل است آن را بشناسد. براى من خوشتر وبراى شما بهتر خواهد بود. (14)
هر دو نفر پند امام علیه السلام را پذیرفتند وعمرو بن حمق علت ارادت خود را به امام چنین بیان کرد:
من به سبب پیوند خویشاوندى یا به علت طمع در مال ومقام با تو بیعت نکردم. بلکه انگیزه من در بیعت این بود که تو داراى پنج صفتبرجستهاى که رشته ارادت تو را بر گردنم افکنده است:
تو پسر عموى پیامبرى; نخستین کسى هستى که به او ایمان آوردهاى; همسر با فضیلت ترین زنان این امت هستى; پدر ذریه رسول خدایى; بزرگترین سهم را در جهاد در بین مهاجران دارى. به خدا سوگند، اگر به من تکلیف کنند که کوههاى بلند را از جا برکنم وآب دریاهاى مواج را بیرون بریزم تا روزى بتوانم دوستان تو را کمک کنم ودشمنان تو را نابود سازم، باز هم خود را ادا کننده حقى که بر ذمه من است نمى بینم.
امیر مؤمنان علیه السلام وقتى اخلاص عمرو را مشاهده کرد در حق او چنین دعا فرمود:
اللهم نور قلبه بالتقى و ایده الى صراط مستقیم. لیت ان فی جندی ماة مثلک. فقال حجر اذا و الله یا امیر المؤمنین صح جندک و قل من یغشک». (15)
خدایا قلب او را نورانى ساز واو را به راه راست هدایت فرما; اى کاش در ارتش من صد نفر مانند تو بودند.
حجر گفت: اگر چنین مى شد، سپاه تو اصلاح مى پذیرفت وافراد متقلب در آن کمتر پیدا مى شدند.
تصمیم نهایى امام (ع)
امام علیه السلام پس از شنیدن سخنان موافق ومخالف، به حکم آیه: وشاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل على الله ، بر آن شد که شخصا تصمیم بگیرد. لذا پیش از هر کار دستور داد که ذخایر واموال اضافهاى را که د رنزد استانداران وقت است گرد آورند تا هزینه تجهیز وحرکت دادن سپاهیان به سوى شام فراهم شود.
سه رکن مهم در جهاد اسلامى
جنگ وبه تعبیر قرآن «جهاد»و«قتال» ، در گرو فراهم شدن مقدماتى است که اهم آنها در سه چیز خلاصه مى گردد:
1- نیروى انسانى وسربازان کار آمد وشجاع.
2- فرماندهان لایق.
3- بودجه کافى.
آزمونها ودعوتهاى پیاپى از مردم ولبیک گویى گروههاى زیادى از قبایل ساکن عراق نخستین رکن از ارکان سه گانه جهاد را فراهم ساخت وبراى امام علیه السلام از این حیث جاى نگرانى نبود. ولى براى حفظ آمادگیها، شخصیتهایى مانند فرزندان آن حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام وحضرت حسین علیه السلام ، ویاران با وفاى وى، همچون عمار یاسر، در مواقع مختلف به سخنرانى پرداختند. براى تامین رکن دوم، امام علیه السلام به افرادى شایسته نامه هایى نوشت وآنان را براى شرکت در نبرد دعوت کرد. وجود چنین افرادى، گذشته از آن که به سپاه امام معنویت وجذبه خاصى مى بخشید وبر اعتبار وارزش معنوى جهاد مى افزود، قدرت رزمى سپاه را هم افزایش مى داد. در این مورد فقط به ترجمهنامهاى از امام علیه السلام مى پردازیم که آن را به مخنف بن سلیم والى اصفهان نوشت.نامه چنین بود:
سلام بر تو ، حمد خدایى را که جز او خدایى نیست.اما بعد; جهاد با کسى که از حق سرباز زده ودر خواب کور دلى وگمراهى فرو رفته استبر عارفان فریضه ولازم است.
خداوند از آن کسى که او را راضى سازد، راضى واز آن کس که او را مخالفت کند، خشمگین است.ما تصمیم گرفته ایم که به سوى این گروه برویم، گروهى که در مورد بندگان خدا به غیر آنچه که خدا امر کرده است عمل مى کنند وبیت المال را به خود اختصاص داده اند وحق را کشته وفساد را آشکار ساخته اند وخارجان از طاعتخدا را رازدار خود اتخاذ کرده اند. اگر یکى از دوستان خدا بدعتهاى آنان را بزرگ بشمارد او را دشمن مى دارند واز خانه وکاشانهاش تبعید مى کنند واز بیت المال محروم مى سازند واگر ظالمى بر ستمگرى آنان کمک کند او را دوست مى دارند و به خود نزدیک مى سازند ویاریش مى کنند.آنان بر ستم اصرار ورزیده اند وبر مخالفت (با شرع)تصمیم گرفته اند واز زمانهاى دیرینه بر این وضع بوده اند، تا مردم را از حق باز دارند ودر ترویج گناه وستم کمک کنند.
آنگاه که نامه من به دست تو رسید، کارهاى خود را به مطمئنترین فرد بسپار وبه سوى ما بشتاب، شاید با این دشمن حیله گر رو به رو شوى وبه معروف امر واز منکر نهى کنى. ما در پاداش جهاد از تو بى نیاز نیستیم. (16)
وقتى نامهامام علیه السلام ، به خطدبیرش عبد الله بن ابى رافع، به دست استاندار اصفهان رسید فورا دو نفر از نزدیکان خود را برگزید وامور اصفهان را به حارث بن ابى الحارث وکارهاى همدان را، که د رآن روز از نظر سیاسى تابع اصفهان بود، به سعید بن وهب واگذار کرد وبه جانب امام حرکت نمود وهمان طور که امام گفته بود(ما در پاداش جهاد از تو بى نیاز نیستیم) در اثناء جنگ به شهادت رسید. (17)
این تنها فرماندهى نیست که امام علیه السلام او را به جهاد دعوت کرد، بلکه در همین مورد در ماه ذى القعده سال سى وهفتم هجرى نامهاى نیز به ابن عباس نوشت واز او مابقى بیت المال را درخواست کرد وخاطر نشان ساخت که قبلا کسانى را که در اطراف او قرار دارند بى نیاز سازد ومازاد آن را به کوفه فرستد. البته در شرایط جنگى، تنها بیت المال مربوط به کوفه، امام علیه السلام را کافى نبود وطبعااز دیگر ایالتها هم کمک گرفته است. (18)
تقویت روحیه سپاهیان
امام از نظر نیروى انسانى در مضیقه نبود، چه بخش عظیمى از سرزمین اسلامى در اختیار او بود.درعین حال ، عوامل نفوذى وافراد بز دل، با ایجاد یاس وتزلزل، از حرارت سربازان راه حق مى کاستند. از این جهت ، امام علیه السلام وپس از وى فرزند عزیزش حضرت مجتبى علیه السلام وفرزند دیگرش حضرت حسین علیه السلام تا لحظه حرکت از اردوگه نخیله در میان مردم به ایراد خطابه وسخنرانى پرداخته وروحیه ها را تقویت مى کردند. تاریخ، متون سخنان آنان را ضبط کرده است. (19)
گاهى نیز افراد برجسته وشهادت طلبانى مانند هاشم بن عتبة بن وقاص، برادر زاده سعد وقاص، در اجتماعى به سخنرانى پرداخته واصرار مى ورزید که امام هر چه زودتر آنان را به نبرد گروهى که به کتاب خدا پشت کرده وحلال خدا را حرام وحرام او را حلال اعلان نموده اند گسیل دارد. او به اندازهاى پر حرارت واز سوز دل سخن مى گفت که امام علیه السلام در حق او دعا کرد وفرمود:«اللهم ارزقه الشهادة فی سبیلک و المرافقة لنبیک صلى الله علیه وآله و سلم». (20) یعنى: پروردگارا شهادت را روزى او کن واو را با پیامبرت هم نشین فرما.
هاشم پرچمدار امام علیه السلام در صفین بود ودر آخرین روزهاى نبرد جام شهادت نوشید.
آزادى در گزینش راه
گروهى از یاران عبد الله مسعود (21) به حضور امام علیه السلام رسیدند وگفتند:ما با شما حرکت مى کنیم ودور از شما اردو مى زنیم تا کار شما ومخالفانتان را زیر نظر بگیریم.هرگاه ببینیم که یک طرف به کار نامشروعى دست مى زند ویا تعدى مى کند بر ضد او مى جنگیم.
وضع امام علیه السلام در طول زندگى وحکومتش طورى نبود که براى آنان تردید آفرین باشد،ولى عوامل نفوذى در قلوب آنان وسوسه کرده وصالحان را نسبتبه جنگ با فرزند ابوسفیان مردد ساخته بودند. از این رو، امام علیه السلام به آنان فرمود:«مرحبا و اهلا; هذا هو الفقه فی الدین والعلم بالسنة. من لم یرض بهذا فهو جائر خائن». (22) یعنى:آفرین بر شما; این سخن همان دین فهمى وحقیقت آموزى وآگاهى از سنت پیامبر است.هرکس بر این کار راضى نگردد ستمگرى خائن است.
گروه دیگرى از یاران عبد الله بن مسعود نیز آمدند وگفتند:ما، در عین اعتراف به فضیلت تو، در مشروع بودن این نبرد در شک وتردید هستیم.اگر بناست ما با دشمن نبرد کنیم ما را به نقاط دورى گسیل دار تا در آنجا با دشمنان دین جهاد کنیم. امام علیه السلام از این اعتذار ناراحت نشد وگروه چهارصد نفرى آنان را به سرپرستى ربیع بن خثیم روانه رى کرد تا در آنجا انجام وظیفه کنند وجهاد اسلامى را که در اطراف خراسان پیش مى رفتیارى رسانند. (23)
اگر این گروه، به عللى، خود مایل به شرکت در جهاد نشدند، متقابلا امام -علیه السلام نیز افراد قبیلهباهله را، که روابط آنان با امام تیره بود، از شرکت در این جهاد نهى کرد ومقررى آنان را پرداخت ودستور داد که به سوى دیلم بروند وبا برادران مسلمان خود در آن ثغور خدمت کنند. (24)
فرماندهان بلند پایه سپاه امام (ع)
اغلب یاران امام علیه السلام را مردم کوفه وبصره وقبایل یمنى اطراف این دو شهر بزرگ تشکیل مى داد.
امام براى قبایل پنجگانهاى که همراه ابن عباس از بصره به نخیله (اردوگاه کوفه) وارد شده بودند پنج فرمانده بزرگ معین کرد:
1- بر قبیله بکر بن وائل: خالد بن معمر سدوس.
2- بر قبیله عبد القیس: عمرو بن مرجوم عبدى.
3- بر قبیله ازد: صبرة بن شیمان ازدى.
4- بر تمیم وضبه ورباب: احنف بن قیس.
5- بر اهل عالیه: شریک بن اعور.
همه این فرماندهان به همراه ابن عباس از بصره به کوفه آمده بودند واو ابو الاسود دوئلى را نیز جانشین خود قرار داده بود ودر سفر امام علیه السلام را همراهى کرد. (25)
همچنین امام علیه السلام بر قبایل هفتگانه کوفى، که نخیله از وجود آنان موج مى زد، مجموعا هفت فرمانده معین کرد که تاریخ اسامى آنان را ضبط کرده است. (26)
اعزام پیشرزمان
مسئلهتعیین فرماندهان کل به پایان رسید وامام علیه السلام عقبة بن عمرو انصارى را، که از سابقان در اسلام واز کسانى بود که با پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در «عقبه» بیعت کرده بود، جانشین خود قرار داد وفرمان آماده باش صادر کرد.
درآن هنگام که اردوگاه کوفه از سپاهیان اسلام موج مى زد، گروهى که در دوران حکومت عثمان به جرم اعتراض به حکومت قتبه کوفه تبعید شده بودند دور هم گرد آمدند وچنین شعار دادند:«قد آن للذین اخرجوا من دیارهم»: وقت آن رسیده که کسانى که از خانه هاى خود بیرون رانده شدند، براى نبرد با دشمن آماده شوند. (27)
ابتدا امام علیه السلام دو هنگ دوازده هزار نفرى را، به عنوان پیشرزمان، روانه مسیر شام کرد وفرماندهى یک هنگ هشت هزار نفرى را بر عهده زیاد نهاد ویک هنگ چهار هزار نفرى را به هانى سپرد وبه هر دو دستور داد که با کمال اتحاد راه شام را در پیش بگیرند وهرجا که با دشمن رو به رو شدند همانجا اردو بزنند. (28)
منبع:
http://www.hawzah.net/Per/E/do.asp?a=EACHCB.htm
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
احادیث امام سجاد (ع)
احادیث امام حسین (ع)
احادیث امام حسن (ع)
احادیث حضرت زهرا (س)
احادیث حضرت رسول (ص)
زندگینامه 14 معصوم
حضرت فاطمه(س)
امام باقر(ع)
احادیث امام محمد باقر (ع)
احادیث امام جعفر صادق (ع)
مقام قرآن(دین شناسی)
احادیث امام موسی کاظم (ع)
احادیث امام رضا (ع)
احادیث امام جواد (ع)
[همه عناوین(1518)][عناوین آرشیوشده]