سفارش تبلیغ
صبا ویژن
[ و او را از خیر پرسیدند فرمود : ] خیر آن نیست که مال و فرزندت بسیار شود ، بلکه خیر آن است که دانشت فراوان گردد و بردبارى‏ات بزرگمقدار ، و بر مردمان سرافرازى کنى به پرستش پروردگار . پس اگر کارى نیک کردى خدا را سپاس گویى و اگر گناه ورزیدى از او آمرزش جویى ، و در دنیا خیرى نبود جز دو کس را : یکى آن که گناهانى ورزید و به توبه آن گناهان را در رسید ، و دیگرى آن که در کارهاى نیکو شتابید . [نهج البلاغه]
 
پنج شنبه 86 خرداد 3 , ساعت 4:33 عصر

 

اهل تاریخ عموما این سریه را پس از جنگ مؤته نقل کرده‏اند و در کیفیت نقل هم اختلاف بسیارى در تواریخ دیده مى‏شود که ما نقل شیخ مفید(ره)را در کتاب ارشاد از نظر جامعیت و نزدیکتر بودن به صحت انتخاب کرده و ملخص آن را در زیر براى شما نقل مى‏کنیم:

مرد عربى نزد پیغمبر آمد و پیش روى آن حضرت زانو زده نشست و عرض کرد: آمده‏ام تا تو را نصیحتى کنم حضرت پرسید: نصیحتت چیست؟عرض کرد: گروهى از عرب در وادى رمل اجتماع کرده و مى‏خواهند به شما در مدینه شبیخون بزنند و سپس خصوصیات آنها را براى پیغمبر بیان داشت، رسول خدا(ص)دستور داد مردم را به مسجد دعوت کنند آن گاه به منبر رفت و آنچه را مرد عرب گزارش داده بود به اطلاع مردم رسانید و فرمود: کیست که براى دفع آنها برود، جماعتى از اهل‏«صفه‏» (1) برخاستند و گفتند: ما به جنگ ایشان مى‏رویم فرماندهى براى ما تعیین فرما تا در تحت فرماندهى او حرکت کنیم، پیغمبر خدا از روى قرعه هشتاد نفر از ایشان را انتخاب کرد و سپس ابو بکر را به فرماندهى آنها انتخاب نمود و فرمود: به نزد بنى سلیم برو!

ابو بکر حرکت کرد و به نزدیک اعراب مزبور که در وسط دره‏اى جاى داشتند و اطراف آن را سنگ و درخت احاطه کرده بود رسید و چون به قصد حمله به آنها ازدره سرازیر شد اعراب مزبور از اطراف آن دره حمله کردند و چند تن از مسلمانان را به قتل رسانده و ابو بکر را فرارى دادند. چون به مدینه بازگشتند پیغمبر خدا این بار عمر را بدان سو فرستاد و اعراب مزبور این مرتبه در پشت درختها و سنگها کمین کرده و چون عمر با لشکریان از دره سرازیر شدند ناگهان از کمینگاهها بیرون آمده و او را نیز فرارى دادند.

رسول خدا(ص)از این ماجرا ناراحت‏شد و عمرو بن عاص گفت: اى رسول خدا مرا به این جنگ بفرست زیرا جنگ خدعه و نیرنگ است‏شاید من بتوانم با خدعه و نیرنگ آنها را سرکوب کنم، پیغمبر(ص)او را با جمعى فرستاد ولى او نیز در برابر حمله اعراب مزبور نتوانست مقاومت کند و با از دست دادن چند تن از سربازان اسلام فرار کرد. پیغمبر که چنان دید چند روز صبر کرد و سپس على(ع)را طلبید و پرچم جنگ را براى او بست و در حق او دعا کرده او را به سوى دشمن فرستاد و ابو بکر و عمر و عمرو بن عاص را نیز همراه او کرد.

على(ع)لشکر را برداشته و راه عراق را پیش گرفت و از راه سختى آنها را عبور داد و براى آنکه دشمن را غافلگیر کند شبها راه مى‏پیمود و روزها پنهان مى‏شد تا وقتى که خود را به دهانه آن دره که دشمن در آن منزل کرده بود رسانید و چون بدانجا رسید به همراهان خود دستور داد دهان اسبان را ببندند و آنها را در جایى متوقف کرد و خود در سویى قرار گرفت، عمرو بن عاص که چنان دید دانست که با این تدبیر شکست دشمن حتمى است - در صدد کارشکنى بر آمده - به ابى بکر گفت: من به این بیابانها از على آشناترم، در اینجا درندگانى چون گرگ و کفتار وجود داد که خطرشان براى سربازان ما بدتر از دشمن است اکنون تو به نزد على برو و از او اجازه بگیر تا به بالاى دره برویم.

ابو بکر پیش على(ع)آمد و سخن عمرو بن عاص را به وى گفت ولى على(ع)هیچ پاسخى نداد، ابو بکر بازگشت و به آنها گفت: على به من پاسخى نداد. عمرو بن عاص این بار عمر را فرستاد و به او گفت: تو قدرت بیشترى در سخن دارى، ولى عمر نیز وقتى سخن عمرو بن عاص را براى على(ع)اظهار کرد با سکوت آن حضرت مواجه‏شد. عمرو بن عاص که چنان دید به سربازان اظهار کرد ما نمى‏توانیم خود را به هلاکت اندازیم بیایید تا به بالاى دره برویم ولى با مخالفت‏شدید سربازان مواجه شده و همگى گفتند: ما دست از اطاعت و فرمانبردارى فرمانده خود بر نمى‏داریم.

بدین ترتیب در همانجایى که على(ع)دستور داده بود ماندند و چون نزدیکیهاى سپیده صبح شد على(ع)دستور حمله داد و لشکریان از هر سو به دشمن حمله کردند و اعراب بنى سلیم تا خواستند به خود آمده و آماده جنگ شوند شکست‏خورده و مسلمانان بر آنها پیروز شدند، و در این باره آیات سوره‏«و العادیات ضبحا» - تا به آخر - نازل گردید. (2)

و چون به مدینه بازگشتند رسول خدا(ص)با مسلمانان دیگر به استقبال على(ع)آمدند و چون چشم على(ع)به پیغمبر افتاد به احترام آن حضرت از اسب پیاده شد، پیغمبر بدو فرمود: سوار شو که خدا و رسول او از تو خوشنودند.

على(ع)از خوشحالى گریان شد، پیغمبر(ص)بدو فرمود: اى على اگر نمى‏ترسیدم که گروههایى از امت من درباره تو همان سخنى را بگویند که نصارى درباره مسیح عیسى بن مریم گفتند، امروز درباره تو سخنى مى‏گفتم که بر هیچ دسته‏اى از مردم عبور نکنى جز آنکه خاک زیر پایت را(به منظور تبرک)بردارند.

منبع:

http://www.hawzah.net/Per/E/do.asp?a=ECCCCHC.htm



لیست کل یادداشت های این وبلاگ